سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

آوای قلبها...

دلم گرفته است

ازدستم رفته است

در غباری از غم

از خودم رسته است

***

کلامش از پس چشمان شب زده

با سیاهی شب دمساز

مرده دلش سالیان

دراز نمی بیند نور را

***

من در هجوم خفاشن کلامش

زخم خواهم خورد

و اشکم امشب مرحم زخم هایم

سکوت در خلوت تنهاییم

***

مدتی باید بروم در خلوت سبز

و بخوانم ترانه آگاهی

و خدا شود برایم پناهی

خلوت تولد حقیقتم خواهد شد

.

.

.

.

(امروز روز اهدای خونه... اونکه خیلی دوسش دارم میخواست من امروز خون اهدا کنم البته از چشمام)

امیدوارم همیشه شاد باشید

 

خداحافظ
نوشته شده در شنبه 89/5/9ساعت 4:21 عصر توسط ستایش نظرات ( ) |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 89/2/16ساعت 10:42 صبح توسط ستایش نظرات ( ) |

 من از آن ابتدای آشنایی
شدم جادوی موج چشم هایت
تو رفتی و گذشتی مثل باران
و من دستی تکان دادم برایت
تو یادت نیست آنجا اولش بود
همان جایی که با هم دست دادیم
همان لحظه سپردم هستیم را
به شهر بی قرار دست هایت
تو رفتی باز هم مثل همیشه
من و یاد تو با هم گریه کردیم
تو ناچاری برای رفتن و من
همیشه تشنه شهد صدایت
شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدان
همه با هم سلامت می رسانند
هوای آسمان دیده ابری ست
هوای کوچه غرق رد پایت
اگر می ماندی و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت میشد
و فکرش را بکن چه لذتی داشت
شکفتن روی باغ شانه هایت
کتاب زندگی یک قصه دارد
و تو آن ماجرای بی نظیری
و حالا قصه من غصه تست
وشاید غصه من ماجرایت
سفر کردن به شهر دیدگانت
به جان شمعدانی کار من نیست
فقط لطفی کن و دل را بینداز
به رسم یادگاری زیر پایت
شبی پرسیدم از خود هستیم چیست
به جز اشک و نیاز و یاد و تقدیر
و حالا با صداقت می نویسم
همین هایی که من دارم فدایت
دعایت می کنم خوشبخت باشی
تو هم تنها برای خود دعا کن
الهی گل کند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعایت

 


نوشته شده در چهارشنبه 89/2/15ساعت 7:28 عصر توسط ستایش نظرات ( ) |

 


نوشته شده در پنج شنبه 89/2/9ساعت 5:8 عصر توسط ستایش نظرات ( ) |

معلم گفت{الف}گفتم او.معلم گفت{ب}گفتم با او.معلم گفت{پ}گفتم پیش او.معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو

 خانه های جدول زندگیم را دستان مهربانت یک به یک پر کرد و رمز جدول چنین بود: دوستم بدار

برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حرکت کند
(دکتر علی شریعتی)  


چوب و سنگ استخوانهای ما را میشکنند اما کلمات قلب ما را

مرا بنویس از اول...آخرین گریه های من در متن خیالی خاطره ها جایی که تمام دیوار ها پنجره می خواهند چشمانت را جا نگذار، دستانم اما جا مانده اند در امتداد این کوچه که بوی دستان تو را می دهند


درنگاه کسی که پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک ترخواهی شد .


اشک تنها موجودی است که چون از چشم می افتد عزیز میشود!

بخشندگی را از گل بیاموز، زیرا حتی ته کفشی که لگدمالش می‌کند را هم خوش بو می‌کند

عمری با غم عشقت نشستمبه تو پیوستم واز خود گسستم ولیکن سرنوشتم این سه حرف بود تو را دیدم.
پرستیدم . شکستم


نوشته شده در یکشنبه 89/1/22ساعت 5:39 عصر توسط ستایش نظرات ( ) |

در کتاب واژه ها،زیباترین معنا توئی...من چگونه در کتاب عشق تو معنا شوم؟؟؟

از تو گفتن کار هر کس نیست ای بالاترین...من برای گفتنت باید که مولانا شوم...


نوشته شده در شنبه 88/11/24ساعت 11:4 عصر توسط ستایش نظرات ( ) |


Design By : Pichak